سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
یالان دنیا
مدیر وبلاگ
 
یالان دنیا
میخواهم دیده شوم...خدا که نگاهم کند بقیه ی ماجرا خودش حل میشود.
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 32
کل بازدید : 21560
کل یادداشتها ها : 368
خبر مایه











اگر نیامده بودی  دریا زلال نمی‌ماند

درخت


راهی آسمان نمی‌شد


ابر با کدام بهانه


به پای زمین می‌افتاد؟


گنجشک‌ها دیوانه نمی‌شدند


که برای دانه‌ای از آسمان به زمین بیایند.


اگر نیامده بودی پرنده و آسمان و ابر نبود


آنگاه کسی برای خودش دلتنگ نمی‌شد که ببارد


اگر نبودی من از بهشت بیرون نمی‌آمدم


اگر نبودی آب‌ها در وضوی کدام فرشته زلال می‌شدند ؟


رودخانه‌ها به سوی کدام دریا می‌دویدند ؟


می‌بینی تو‌ بهانه تولد من


و دلیل بودن دریا و درخت و آسمان و پرندگانی


پس بمان تا زندگی ادامه داشته باشد


تا درخت برقصد تا پرنده اوج بگیرد فرود بیاید


ـ دور خیز پرندگان را به آسمان می‌بینی؟


اوج می‌گیرند که عاشقانه‌تر در پایت بیفتند ـ


تا رودخانه بشکند تا آبشار متولد شود


امروز بارانی از تو جهان را به مهربانی کشانده است


امروز می‌دانم  تولد تو، ‌تولد درخت


تولد‌‌ باران و‌ آبشار است...



  


اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود


اگر دفترخاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود


اگر ذهن آیینه خالی نبود


اگر عادت عابران بی خیالی نبود


اگر گوش سنگین این کوچه ها


... فقط یه نفس می توانست یکریز


شبی چشمهای درشت توراجای شبنم ببارد


اگر ردپای نگاه تورا باد و باران


ازاین کوچه ها اب وجارو نمی کرد


اگر قلک کودکی لحظه هارا پس اندازمی کرد


اگر اسمان سفره ی هفت رنگ دلش رابرای کسی بازمی کرد


و می شدبه رسم امانت


گلی رابه دست زمین بسپریم


و ازاسمان پس بگیریم


اگرخاک کافر نبود


و روی حقیقت نمی ریخت


اگر ساعت اسمان دورباطل نمی زد


اگر کوهها کر نبودند


اگر آبها تر نبودند


اگر باد می ایستاد


اگرحرفهای دلم بی اگر بود


اگرفرصت چشم من بیشتر بود


اگرمی توانستم ازخاک یه دسته لبخند پرپر بچینم


تورامی توانستم ای دور از دور یک بار ببینم....


  


 


ای کاش درختی باشم


تا همه تنهایان


از من پنجره ای کنند


و تماشا کنند در من


 کاهش دلتنگی شان را


اگر اینگونه بود


پس دلم را


به سمت دست نخورده ترین قسمت آسمان می بردم


تا معبر


بکر ترین عطرها باشم


که تاکنون


هیچ مشامی


نبوییده باشد


و قاب تصویر های متحرک


ازخیال سبز


در باغ آسمان


که قوی ترین چشم ها آن را


رصد نمی توان کرد


ای کاش درختی باشم


تا از من در یچه ای بسازند


و از آن خورشید را بنگرند


که حرارت و بزرگی را


ازپیشانی مردی وام گرفت


که خانه ای داشت


کوچک تر از دو گام که برداری


ای کاش مرا تا خداوسعت دهند


تا نشان دهم


انسان یعنی


چهل سال آیینه وار زیستن


من تصویر هایی دارم


از سکوت


که در بیابانش


واژه ها لالند


و کلمه ها کوچک


بروز سکوت


در جنگل کلمه


چگونه آیا ؟


ای کاش پنجره ای باشم !


  

 

دوست داشتن


درد است


نه دردی که از پای بیفکند 


دوست داشتن


زخم است


زخمی که انسان


با دست خویش بر قلب میزند 


جریانی تند و دائم


از مبداء تا مقصد


دوست داشتن


فریاد همیشگی قلبها است


و دردی است


که مرحمش


درد است...

 


  


اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : ســـلام!



اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!


از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...


مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!


باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!


راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟


تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟


می دانم!
تمام اهالی این حوالی ، گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دست بیشتر نیست!



می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانم،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!



اما آمدی!
همراه همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امـانــت به من بده!



  

  





زندگی رقص نجیبی ست

که از چشمه ی بودن، جاریست

رقص یک شاپرک بازیگوش

لای یک دسته گل ِ یاس معطر در باغ . . .

رقص ِ یک نغمه ی آرام ِ اذان

که شبی باد میان من و این قبله پراکنده کند . . .

رقص کِرمی شب تاب



که شبیه تپش ِ خورشید است . . .

زندگی شعر نجیبی ست

که در دفتر ِ اندیشه ی این گنبد ِ دَوار

پر از قافیه است . . .

چه کسی گفت خدا شاعر نیست؟؟


  

 



رنگ ها در نگاهم آشناست


رنگ زرد ، رنگ خزان در چهره ام


رنگی از روزگار کوچ توست


رنگ آبی نعمت باران من


وصفی از رنگ طلوع چشم تو


آن زمان شاید که خواب خاکستر است


رنگ مشکی فرمی از رنگ شب است


آنکه نامش در نگاهم آشناست


رنگ نارنجی همان رنگ غروب


آن که می خواند زمان هر روز و شب


قصه اش را رنگ تکرار می زند...


خسته ام از سرخی رنگ دلم


زخمی از ایام تنهایی من


دوستدار اشک بی فریاد من


جوهری در زندگی های منی...


آنکه می خوانند تو را رنگ بنفش


آن زمان که مرغ باران کوچ کند


تپه هایی زیر چشمان من است...


رنگ سبز طعم همان دیروز بود


روزگار خوب دیدار تو بود


رنگ ها ،


خاطرات تلخ و شیرین دلم


نعمتی در جاده ها ی سرنوشت







  

 

بگذار سپیده سر زند 


چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد 


و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد . 


و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد . 


و راه کهکشان بسته شود ... 


بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد . 


نزدیک تر به خدا 


من باید فرود آیم 


نباید بنشینم 


سال هاست ازآن لحظه که پربر اندامم رویید 


واز آشیان از بام خانه پرواز کردم 


همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام 


و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها 


و بامهای کوتاه خانه ها بر نگرداندم 


چشم به زمین ندوختم 


پروازی رو به آسمان 


در راه افلاک 


و هر لحظه دورتر و بالاتر  از زمین 


و هر لحظه نزدیک تر به خدا!



  

نمی خواهم خدایم بیکران باشد


 

نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان


 

نمی خواهم که باشد این چنین آخر


 

خدا را لمس باید کرد


 


 

نگو کفر است 


 

خدا را می توان در باوری جا داد


 

که در احساس و ایمان غوطه ور باشد


 

خدا را می توان بویید


 

و این احساس شیرینی است 


 


 

نگو کفر است


 

که کفر این است


 

که ما از بیکران مهربانیها


 

برای خود 


 

خدایی لامکان و بی نشان سازیم


 

خدا را در زمین و آسمان جستن


 

ندارد سودی ای آدم


 

تو باید عاشقش باشی


 

و باید گوش بسپاری


 

به بانگ هستی و عالم


 

که در هر خانه ای آخر خدایی هست


 


 

نگو کفر است


 

اگر من کافرم !! باشد 


 

نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم 


 

نمی خواهم خدایم را


 

به قدیسی بدل سازم


 

که ترسی باشد از او در دل و جانم


 


 

نگو کفر است


 

که سوگند یاد کردم من


 

به خاک و آب و آتش بارها ای دوست


 

خدا زیباترین معشوق انسانهاست


 

خدا را نیست همزادی 


 

که او یکتاترین


 

عاشق ترین


 

معبود انسانهاست....

  
 


 

خداوندا ! مرا وسیله صلح خویش قرار ده 

 

 

 

آن جا که کین است ، بادا که عشــق آورم 

 

 

 

آن جا که تقصیر است ، بادا بخشایش آورم

 

 

 

آن جا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم 

 

 

 

آن جا که خطاست، بادا که راستی آورم

 

 

 

آن جا که شک است، بادا که ایمان آورم

 

 

 

آن جا که نو میدی است ، بادا که امید آورم

 

 

 

آن جا که ظلمات است، بادا که نور آورم

 

 

آن جا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم

 

 

 

خداوندا! بادا که بیشتر 

 

 در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن 

 

 در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن 

 

 

 

در پی دوست باشم تا دوست داشته شدن

 

 

 

چرا که با بخشیدن است که می گیریم 

 

 

 

با فراموشی خویشتن است که 

 

 

 

خویشتن را باز می یابیم

 

 

 

با بخشودن است که

 

 بخشایش به کف می آوریم

 

 

 

با مردن است که

 

به زندگی بر انگیخته می شویم...

 

  
+ دیروزها کسی را دوست داشتی، این روزها دلتنگی... تنهایی... تمام عمر ما به همین سادگی گذشت.....




+ خوش به حال اسمان هر ... وقت دلش بگیرد می تواند ببارد ...




+ آسـمـانـی هـا مـهـربـانـنـد بـاور نـداری؟!؟ دسـتـت را بـه آسـمـان بـسـپـار تـا دلـت بـارانـی شـود...




+ دیروزها کسی را دوست داشتی، این روزها دلتنگی... تنهایی... تمام عمر ما به همین سادگی گذشت.....




+ دل نگران نباش اگر امروز را از دست دادی، خورشید به رسم عادت دیرینه خویش .....فردا می آید...




+ بنفشــه‌ای خــوش رنــگ دمیــده بــود در آغــوش کــوه از دل سنــگ! بــه کــوه گفتــم: شعــرت خــوش اســت و تــازه و تــر، و گــر درســت بخــواهــی مــن از تــو شــاعــرتــر ! کــه شعــرت از دل سنــگ اســت و شعــرم از دل تنــگ . . .




+ ایستادن اجبار کوه بود رفتن سرنوشت آب افتادن تقدیر برگ و صبر پاداش آدمی پس بی هیچ چشم داشتی حراج محبت کنیم که همه ما خاطره ایم...




+ آسـمـانـی هـا مـهـربـانـنـد بـاور نـداری؟!؟ دسـتـت را بـه آسـمـان بـسـپـار تـا دلـت بـارانـی شـود...




+ اگر زمین جای من و تو نیست! هنوزاسمانی هست که جای من و تو باشد و در انجا قبری خواهیم کند به زیر ابرها و هر شب ستارگان برای مغفرت گذشتگان به قبرستان ما خواهند امد و برای من و تو نور دعا خواهند کرد....




+ اسفند رو به پایان است.. وقت کوچ کردن به فروردین ! وقت بخشیدن و صاف کردن دل پس مرا ببخش !!!.. اگر با نگاهی یا صدایی یا زبانی بر دلت ترکی انداختم ...!! پیشاپیش عیدتان مبارک








طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ